اشعار شب نوزدهم ماه رمضان(مناجات ومرثیه)
مناجات اميرالمومنين(منتظران ظهور)
حقانيت و اثبات اميرالمومنين و دعا براي فرج امام زمان

 

 

غروب شد ؛ لک صُمنا در این سرا پیچید

میان خانه ی دل عطر ربنا پیچید

 

در این بهار مناجات عاشقان هر شب

نصبتُ وجهیِ سائل به هر کجا پیچید

 

شنیده ام که میایی به دستگیری من

صدای پای تو در این برو بیا پیچید

 

مرا علی به درِ خانه ی تو آورده

خوشم که شاه نجف نسخه ی مرا پیچید

 

دگر جواب بده بالحسین های مرا

ببین که در نفسم بوی کربلا پیچید

 

دوباره ی روضه ی مادر دوباره روضه ی در

صدای خسته ی طفلی به کوچه ها پیچید

 

تو را بر آن ورمِ کتف خسته عفوم کن

به جان مادر پهلو شکسته عفو کن

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید 

 

 

 

 

 در من سراغي جز گُنه كاري نداري

جا مانده تر از من گرفتاري نداري

 

با اين همه حالا كه برگشتم گلايه

از توبه هاي زشتِ تكراري نداري ؟

 

تو آنقدر خوبي كه حتي از نشستن

با بنده­ي آلوده ات عاري نداري

 

با رو سياهِ مستحقِ سرزنش هم

قصدي به غير از آبروداري نداري

 

نه قهر، نه خط و نشان با اين همه جُرم

از من به جز آمرزش اصراري نداري

 

كِي سخت گيري مي كني با اين كه پيداست

شرمنده تر از من بدهكاري نداري

 

گفتي كه هر كس ميهمانت شد عزيز است

يعني كه به خوب و بدش كاري نداري

 

درهاي دوزخ بستي و نازم خريدي

انگار كه اصلاً گنه كاري نداري

 

در سفره­ي پر فيضِ اين شبهايِ رحمت

جز دستگيري غيرِ ستاري نداري

 

بايد كه خيلي پَست باشم اين شبِ قدر

گر شك كنم كه دوستم داري نداري

 

عليرضا شريف

 

 

 

 

امشب کجا آه ای مسافر بار بستی؟

امشب کجا احیا گرفتی با که هستی؟

امشب کجا بغض غریبی را شکستی؟

یا بین مایی گوشه ای تنها نشستی؟

 

هرجا که هستی مضطرم ، قرآن ناطق

دستی بکش روی سرم قرآن ناطق

 

در آتش شرم از شما آه ست دودم

ای کاش از شرم آب می شد این وجودم

هر جا تو بودی با من و من بی تو بودم

آنقدر بودی عاشق من من نبودم

 

از سرخی چشمان تو شرمنده هستم

خوردم نمک  اما نمکدان را شکستم

 

حق کدامین مهربانی ات ادا شد

از تو اجابت ها به دست بی دعا شد

برمن وفا کردی جواب تو جفا شد

بر بی حیایی های من چشمت حیا شد

 

ای تو به من نزدیک تر از رگ گردن

دشمن نکرده با تو آنچه کرده ام من

 

امشب حلالم کن به آن فرق دریده

برآن که بی زهرا خوشی دیگر ندیده

امشب حلالم کن به آن مرد بریده

برآن عزادار غم قامت خمیده

 

بر آن غمی که در دل حیدر نشسته

امشب حلالم کن به پهلوی شکسته

 

موسی علیمرادی

 

 

 

 

خوشا به حالِ دل بی شکیب بعضی ها

هزار غبطه به حال عجیب بعضی ها

 

نمی رود ز سرِ این پرنده ی قفسی

خیال بال و پر دل‌فریب بعضی ها

 

قنوت وتر ... سحر ... در جوار «شش گوشه»

طبیب حاذق درد غریب بعضی ها

 

نصیب همچو منی؛ مهر تربت و حسرت

برات کرب و بلا، هی نصیب بعضی ها ...

 

دلم شکسته خدایا مرا اجابت کن

به حق حرمت امن یجیب بعضی ها

 

به همنشینی پاکانِ کربلا رفته

گرفته چادر من، بوی سیب بعضی ها ...

 

فاطمه معین زاده

 

 

 

 

 

بزن اي تيغ در دَم راحتم كن

از اين شهر، اين جهنم راحتم كن

مگر از دستِ تو كاري برآيد

بزن اي ابنِ ملجم راحتم كن

**

ز دلبر ارثيه بردن چگونه است

شبيه عشق خود مُردن چگونه است

بزن طوري بفهمم مثلِ زهرا

كه با صورت زمين خودن چگونه است

**

تو كه در خون نشاندي گيسويم را

شكستي مثلِ زهرا ابرويم را

مرو اي تيغ كارت ناتمام است

مينداز از قلم اين بازويم را

**

دوباره نانجيبي در برِ من

كشيده تيغ بالايِ سرِ من

خدايا باز مسجد باز شمشير

فقط خالي است جاي همسر من…

**

خداوندا چه دنياي عجيبي

چه مظلومي چه آقاي غريبي

مگر محراب گودال است كوفه؟

كه افتاده زمين شيب الخضيبي

**

مبادا زينبم بد حال گردد

مبادا واردِ گودال گردد

مبادا دخترم بيند كه با اسب

ته گودي حسينم چال گردد

 

علي صالحي

 

 

 

 

نمک بخور ولی آن را به زخم یار نزن

به جان زینبت این سفره را کنار نزن

 

من از تو وعده گرفتم برای افطاری

بیا و امشبه را حرف غصه دار نزن

 

بگو حسن برود مسجد و تو پیشم باش

اذان رفتن خود را به کوچه جار نزن

 

چقدر بر در و دیوار چشم میدوزی

به جان فاطمه ؛ بابا به دل شرار نزن

 

کلون در، پر شال تو گرفت ، ولی

به یاد سینه ی خونی شده هوار نزن

 

تمام این در و همسایه با تو بد هستند

میان صحن حیاط این چنین تو زار نزن

 

برو به کوفه سفارش کن و بگو کوفه

به فرق دختر من سنگ بی شمار نزن....

 

حسین قربانچه

 

 

 

 

غم ، از غم صدای شما گریه می کند

سر روی شانه های شما گریه می کند

 

شب که پناه می بری از بی کسی به چاه

مهتاب پا به پای شما گریه می کند

 

کوفه مدینه نیست ! ولی کوچه ، کوچه است

هر وصله ی عبای شما گریه می کند

 

یک کیسه ی قدیمی نان و رطب مدام

دنبال ردّ پای شما گریه می کند

 

مهمانی آمدی، کمی از شیر هم بخور

ظرف نمک برای شما گریه می کند

 

دستم به دامنت، نرو بدبخت می شوم

پشت سرت گدای شما گریه می کند

 

ازداغ موی سوخته ی پشت در، هنوز

گیسوی بی حنای شما گریه می کند

 

وحید قاسمی

 

 

 

 

سر سفره نشسته بود عجيب

چشم هايش هواي باران داشت

در حوالي مغرب كوفه

دست هايش دعاي باران داشت

**

نمكي روي زخم خود پاشيد

تا شود باز، روزه ي جگرش

باز مي كرد روزه را مي زد

روضه هاي مدينه هم به سرش

**

سر سفره نشسته بود و عجيب

دل زينب براش مي زد شور

دم افطار خود دعا مي كرد

« كربلا از نگاه بابا دور »

**

تا سحر چشم روي هم نگذاشت

پا شد و رخت خويش را بربست

با نگاهي به آسمان فرمود

كه شب روسياهي كوفه ست

**

هوس ديدن دوباره ي يار

كرد او را از اين مصمم تر

نام زهرا كه برد نيّت كرد

شال خود را چو بست محكم تر

**

ابروانش به هم گره خورده

گذر چشم او به ماه افتاد    

با طمأنينه اي شگفت انگيز

دل به دريا زد و به راه افتاد

**

او كه بر دوش مي كشيد هرشب

كيسه ي نان و كيسه ي خرما

او كه بر شانه هاش مي رفتند

كودكان يتيم هي بالا

**

پينه ي دست هاي او بيش از

پينه هاي شريف پيشانيش

او كه هر روز و شب فقط مي خورد

به دل ريش ريش و زخمش نيش

**

گام هايش وزين و سنگين بود

كوچه ها زير پاش مي لرزيد

غربتي داشت گريه هاي شبش

كه طنين صداش مي لرزيد

**

چشم، در راه مسجد كوفه

تا بيايد امام امشب هم

چند خانه آن طرف تر آه

چشم در راه مانده زينب هم

**

نفسش را كه در گلويش ريخت

سوخت انگار از تبش محراب

حضرت آفتاب پا مي كرد

كوفه را با اذان خود از خواب

**

آه از بعد اين عذاب غريب

كه شكسته شود به سجده سرش

با لب تيغ زاده ي ملجم

بي مهابا خنك شود جگرش

**

آه از خون كه ريخت بر رويش

آه از آخرين خسوف علي

چقدر ضرب تيغ سنگين بود

سكته انداخته در حروف علی

**

ركن عالم شكست و هاتف گفت

اهل عالم تَهَدَّمَت وَالله

در جنان فاطمه به سر مي زد

با نواي علي ولي الله

 

رضا دین پرور 

 

 

 

***************

آن که امشب در تب وصل خداست

سفره دار مردمان بی نواست

 

آن که گوید راز دل را با زمین

نیست مردی جز امیر المومنین

 

پُر شده گوشِ تمامی فلک

از صدای لطمه‌ی خیلِ مَلک

 

مرد می‌آید به سوی سجده گاه

ماه می‌گوید که بر بندید راه

 

در میان کوچه، بالِ جبرئیل

بسته راه رفتنِ پیرِ دلیر

 

کی خدای بیت! راه بیت گیر

دست ما بر دامن پاکت امیر

 

عالمی را غرقه در ماتم نکن

سایه ات را از سرِ ما کم نکن

 

یا به تنهایی مرو مولای من

یا کسی بفرست دنبال حسن

 

دستِ هستی شد گره بر دامنش

بادها بستند راهِ رفتنش

 

نوح آمد با تمام انبیا

مرتضی در ازدحام انبیا

 

هر یک از خیل رسل تا می‌رسید

آستینش یا عبایش می‌کشید

 

کی خدای بیت! راه بیت گیر

دست ما بر دامنِ پاکت امیر

 

ماه، پیش پاش صد چاک افتاد

عشق، پاره پاره بر خاک افتاد

 

می روی از عشق هم دل می‌بری

باید از نعش من اول بگذری

 

کاش از مشرق نیاید آفتاب

تا نبیند کس، غروب بوتراب

 

تا عبایِ خویش را بالا گرفت

دامنش از دامنِ دریا گرفت

 

در میان کوچه، کوچه باز شد

نوحه خوانیِ فلک آغاز شد

 

خوش خرامان، خوش قدم، خاموش رفت

هر کسی در پیش پاش، از هوش رفت

 

آن که راه خویش را وا می‌کند

زیر لب آرام نجوا می‌کند

 

کی دلِ غمدیده ام، آرام گیر

ساعتی دیگر زبان در کام گیر

 

تا که چشم خویش را بر هم زنی

تا لقاء الله همراه منی

 

صبر جایز نیست، وقت رفتن است

خسته ام دیگر، زمان خفتن است

 

زندگی بی یار طولانی شده

آسمان سینه، طوفانی شده

 

دود بود و دود بود و دود بود

گل میانِ آتش نمرود بود

 

حسن لطفی

 

***********

 
 

 

گفتم :«علی مدد»، قلمم ذوالفقار شد

مضمون اسیر لشگر زلف نگار شد

 

حرف از نجف که شد، دلِ پیمانه ام گرفت

آهی کشید و... قافیه دیدم «خمار» شد

 

من پایِ آن « یَمُت یَرنی » رگ گذاشتم

تیغت کجاست!؟ وقت قرار و مدار شد

 

اثبات این جنون به قیامت نمی رسد

پرونده ام به خال لبت واگذار شد

 

کفران نعمت است، اگر کم طلب کنم

قنبر به لطف بندگی ات شهریار شد

 

اجداد ایل من، همه معشوق مذهب اند

سلمان اگر نشد نسبم! مهزیارشد

 

میثم به چین زلف تو تبعید دار شد

مالک که چین ندید، سیاستمدار شد

 

از بسکه وصله های عبایت شکوه داشت

سلطانی از مقام خودش بر کنار شد

 

رنگ اُحد پرید، همین که نگاه کرد

تیغی دو دم به گرده ی طوفان سوار شد

 

گاهی مرا به چوب محبت بزن علی !

دل سر به راهِ ترکه ی آموزگار شد

 

فکر رفو پیرهن کهنه ات نباش

پیراهن تو پرچم پروردگار شد

 

سر در تنور خانه ی بدکاره ها نکن !

ای پرده پوش! صبر خدا آشکار شد

 

با اینکه پای درد تو صفین گریه کرد

دامان کوفه تا به ابد لکه دار شد

 

وقتی کلون در، پر شال تو را گرفت

عالم دچار گریه ی بی اختیار شد

 

رفتی و... تا قیام قیامت، امام عشق

پیراهنی سیاه تنِ روزگار شد

 

 

وحید قاسمی

 

يك جور زدند كه از دو زانو افتاد

يا فاطمه اي گفت و به پهلو افتاد

از شدت ضربه سر فقط باز نشد

چه فاصله اي بين دو ابرو افتاد

***
بالت اگر افتاد پرت ضربه نخورد

ديگر به كنارت پسرت ضربه نخورد

هرچند كه بي خبر ز پشتت زده اند

صد شكر دگر پشت سرت ضربه نخورد

حبيب نيازي

 

***********

 

كم كم شِنَوَم فاطمه جان بوي تورا

در پرده ي خون مينگرم روي تو را

از ضربه ي تيغ بر سرم حس كردم

در پشت در آن ضربه ي پهلوي تو را

***

اي تيغ نجات بخش حيدر بودي

از تيغ ِ زبانِ خلق بهتر بودي

هرچند شكافتي سرم را الحق

صدمرتبه مهربان تر از در بودي

***

هر غصه كه خورده اي ز غربت خوردي

يك ضربه نه ضربه بي نهايت خوردي

اين عمق شكاف را كه من ميبينم

انگار كه با غلاف ضربت خوردي

(شاعرش را نميشناسم)

 

***********

 

اي تيغ! دمي كه يارم از پا افتاد

انگار علي زير قدمها افتاد

يك شهر براي بردنم رد ميشد

از روي دري كه روي زهرا افتاد

***

اي تيغ! نهان كردي افسوسم را

زخم تو تمام كرده كابوسم را

يك عمر نديدي به علي ميخندد

آن كس كه شكست دستِ ناموسم را

(شاعرش را نميشناسم)

 

**************

 

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان مناجات اميرالمومنين(م نتظران ظهور) و آدرس monajat1385.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان